صفر مطلق
www.sefre motlagh.blogfa.com
امروز روز قشنگی بود صبح که بیدار شدم هوا خیلی قشنگ بود بوی بهار یه جورایی از همین الان میاد پنجره رو که باز کردم روی زمین ودرختای وسط باغچه برف نشته بود . ۲ تا گنجشک هم وسط حیاط از برفای آب شده که وسط سنگفرش حیاط جمع شده بود میخوردن.... خلاصه که وسط زمستون هوا بهاریه. کلی انرژی گرفتم و برعکس همیشه یه عالمه خاطره های خوب برام تداعی شد. یاد دوران بچگی و بازی روی برفا.یه تیوپ داشتیم بهش یه طناب میبستیم نوبتی سوار میشدیم ۲نفر دیگه میکشیدنش...........وای چقدر میخندیدیم اونم از ته دل .......یادش بخیر. یاد اینکه گاهی با سر میخوردیم زمین اونقدر درد داشت که تا حالا هم یادمون نرفته اما از شوق بازی با همون درد میخندیدیم پا میشدیم دوباره بازی...... کاش میشد الانم وقتی یه بار زمین میخوریم دوباره بخندیمو پاشیم اصلا انگار نه انگار. یاد نقلای زعفرونی وگردویی نن جون که به هر کدوممون فقط ۳ تا میداد واز ته دل میخواستیم سه تاش بشه ۲۰ تا چراکه فقط بلد بودیم تا ۲۰ بشمریم و بزرگترین عددمون ۲۰بود.(شعر بازیامون:۱۰..۲۰...سی میلی میلی ...اما خلا..........ـ نمره ی۲۰ـ داداش بزرگتر که ۲۰سالش بودـ واینکه همه وقتی ۲۰سالشون میشد عروس میشدن.......و خیلی چیزای دیگه که با ۲۰ یکی شده بود).حالا من ۲۰ سالمه و..... . یادش بخیر. گذشته رو به یاد میارم : تیر...مرداد...شهریور!۸۸ اومد با یه عالمه دروغ با یه عالمه سیاست اما من فکر کردم دارم حرف حساب میشنوم. مهر...آبان...آذر......!۸۸ تولدم.۲تا همستر .یه شب آروم بعداز یه روز سخت!(کاش جلوی همه نمی ایستادم) دی...! اینبار اون به دنیا اومد. واین منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد من راز فصلهارا میدانم وحرف لحظه هارا میفهمم! ساعت......۴بار نواخت. بهمن...اسفند. فروردین۸۹ فال حافظ.نماز دو نفری. دلتنگی.دعا کردیم همه چیز درست بشه!اما تو دلش به دعای من خندید. دخترک ساده لوح! اردیبهشت۸۹ خدا حافظ. نفسم در نمیاد.من میمیرم. گریه.بغض.دلم شکست.با خاک یکسان شدم.چیزی ازم نموند. همه چیز تموم شد.التماس. میخنده!فایده نداره...تمام.صفر مطلق. خرداد.تیر.مرداد.شهریور..... خدا.آسمون.ستاره ها.سجاده.تسبیح.قرآن.خدا.خدا.خدا. آرامش..................................................... یه آشنا.یه رنگ خوب.یه مهربونی بی منت.یه دست گرم. یه نگاه آروم.یه آدم چقدر دوست دارم ...چقدر این حرفا ته دلم قلمبه شدن سعید... چقدر کم داشتمت وچقدر خوب که دارمت هزار بار گفتم بازم میگم :شکر سعید تو خیلی چیزارو واسم عوض کردی .خودت نمیدونی. کاش بتونم جبران کنم واست. من خوشبختترین آدم دنیام وقتی از خدا آرامش خواستم وتو یهو اومدی. کاش همه ی آرزوهات به واقعیت تبدیل شن.کاش زودتر برسی به اون جایگاهی که لایقشی. مهر...آبان...آذر سلام.سلام زندگی چقدر شیرینه چقدر زیباست.من خوشحالم .من راضیم خدایااااااااااااااااااااااا.شکرت. دی...بهمن...اسفند... فروردین۹۰ همه چیز آرومه داره همه چیز خوب پیش میره.من راضیم شکر. اومدم بگم خدایا ازت ممنونم.بیشتر از همیشه دوست دارم !امیدوارم لایق اینهمه لطفت باشم! شاید توی اون تنگنا وتوی اونهمه فشار روحی حتی یه ذره هم این شرایط رو تصور نمیکردم!خدایی که هر شب صداش زدم توی اونهمه شب های قشنگ و پر ستاره ی خونمون! خدایا داره واسم دونه دونه یاد اوری میشه... شبای آروم...سیاه اما پر از نور ستاره ها!سجاده!تسبیحم! وحرفای شیرین تو: یولج اللیل والنهار ویولج النهار فی اللیل اونموقع زیاد قابل باور نبود واسم! حالا پایان شب سیه سفیده سفیده...! ازت ممنونم.خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی نمیدونم این خوشحالی چقدر دوام میاره اما خوبی زندگی اینه که همیشه روی بدشو به انسان نشون نمیده! بعد از اینهمه مدت که یه عالمه دغدغه ومشکل رو پشت سر گذاشتم حالا حس میکنم حسابی پوست انداختم وقد کشیدم! همیشه این نکته از مولانا یادم میمونه:نه به شادیهای دنیا خوشحال ونه با اندوه آن ناراحت مشو. چراکه انسان مدام از حالی به حال دیگر در تغییر است! دارم زندگی میکنم خدا روشکر. واسه همه ی دوستای خوبم از صمیم قلب آرزو میکنم روی خوش زندگی رو ببینن. چقدر سخته ادم دلش برای کسی تنگ بشه ونتونه بهش بگه.قبلا هر وقت دلم واسه کسی تنگ میشد بهترین راه این بود که بگم دلم تنگه. اما الان متاسفانه نمیتونم.نمیدونم من عوض شدم یا آدمایی که دلم براشون تنگ میشه. حرف آخر اینکه دارم دلتنگیامو دونه دونه میشمرم ومیریزم توی کاسه ی صبرم! حالا کی لبریز بشه نمیدونم! دلم تنگه خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی. دستهایی که نمیتوانند . لحظه هایت لبریزست. چه میدانی بوی ادراک از کجا جاریست؟ نکند دستهایت آلوده اند. اینجایم. درست صفر مطلق. اما اینجا پایان راه نیست "شروع دوباره است. من جاریم و کوله پشتیم خالی است.دیشب خالیش کردم. مدتهاست که سنگینیش را نمیتوانم به دوش بکشم. دیشب ماه به اندازه ی تنهایی من بزرگ بود ومن به اندازه ی بزرگی ماه کوچک. روزها که میگذرند دستانم گرمتر میشوند وقدمهایم محکمتر. اینبار کفشهایم را تا به تا نمیپوشم... . بند کفشهایم را محکمتر از همیشه میبندم. من آماده ام برای باهم دویدن. نمیفهمم که چشمانت کدام نگاه را الغا میکنند ودستانت کدام نیاز را؟! چرا نگاه حسرت روی شانه های من باشد ؟؟؟ من یک زنم اما مردانه شانه هایم را می تکانم"شاید دیگر آنجا نشانی از حسرت نباشد. من میخواهم ساده زندگی کنم .حتی اگر به بهای یک لبخند گذرای تو. این روزها گوشنوازتر شده است وقتی دستهای خدا نت هایش را مینوازد ومن بدون هیچ تصمیمی بی درنگ میرقصم. این منم وروزهای گذشته وخاطراتی پوچ وخاکستر شده که نمیدانم چرا اورا خاکستر نکرده است. که چرا من را رها نمیکند به امان خدا مگر من رهایش نکرده ام؟ این منم وصدایی دنبال من.....اما چه کنم وقتی دیگر نمیشناسمش. وقتی مدتهاست گرمی دستانش سردترم میکند یادش وقتی لبریز میشود هذیان هایم هم لبریزست. گویی او هذیان میزاید ومن نظاره گر همیشگی دستانش هستم. ومن پوچی را با او به اوج رساندم وبا او مرگ را زندگی کردم. من نمیخواهمش.این صدای من است. من امروز خوشبختم ومیخواهم زندگی را... زندگی کنم. کاش میفهمید. دوباره دلم گرفته وکسی هم جز تو رو ندارم خدایا دوباره داره میلنگه همون یه جای کار که نمیشه هیچ وقت درست وسر جاش باشه. خدایا دیدی گفتم میترسم از معادلات واینکه انگشتامو کم بیارم.واینکه بیرنگیمو دوست نداشتم. چون بالاخره رنگی شدم از همین میترسیدم خدایا من از این رنگ بیزارم. خدایا من یه آدمم یا یه عروسک گلی که با دستای خودت ساختیش ؟ولی خدایا من از بازی زیاد خستم. من از بازی وبازی دادن خستم چرا متوجه نیستییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟ داره چی سرمون میاد وکجا پیش میریم خودت میدونی. تازه داره خوابام برام معنی میشه.تازه میفهمم که چرا توی خوابام همش عروسکمو میسوزونن من از سوختن بیزارم من زندگی میخوام همونطور که محکومم بهش. من نمیخوام عروسک باشم محض رضای خدا بفهمید.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


